سریال «از یاد رفته» از جمله آثاری است که با وجود گذشت سالها از زمان پخش آن، همچنان میتوان درباره زبان روایت، فضای احساسی و خاستگاه ادبیاش سخن گفت. این مجموعه که به نویسندگی و کارگردانی فریدون حسنپور و بر اساس رمانی از او ساخته شده، تلاشی جدی برای روایت یک زندگی طولانی با تمام فراز و فرودهای انسانی است؛ روایتی که از دهکدهای نزدیک دیلمان آغاز میشود، به تهران میرسد و در طی حدود چهل سال، تغییرات اجتماعی، فرهنگی و احساسی را در بستر یک خانواده به تصویر میکشد. همین امتداد زمانی است که سریال را، علیرغم خط روایی آرام و گاه کندش، واجد ارزش تحلیل و بازخوانی میکند.
در مرکز داستان، شخصیتی قرار دارد که به نوعی نماینده انسان آرمانخواه و آیندهطلب جامعه ایرانی است؛ مرتضی پورامین. جوانی درسخوان در یک روستا با رویای پیشرفت، که در کنار او گلرخ ـ دختری از همان روستا ـ حضور دارد؛ زنی عاشق، پیگیر و وفادار که عشقش به مرتضی تنها یک احساس ساده و نوجوانانه نیست، بلکه به شکل شعلهای پایدار در شخصیت او ریشه دوانده است. مخالفت خانواده گلرخ با ازدواج، نخستین مانع است؛ نخستین دیوار میان خواسته فردی و قدرت سنت. اما عشق، با پافشاری گلرخ، این دیوار را فرو میریزد. پدر بیمار گلرخ رضایت میدهد و این ازدواج آغاز یک زندگی مشترک است؛ زندگیای که قرار نیست آرام و بدون پیچوخم باشد.
نقطه چرخش اصلی قصه زمانی رخ میدهد که مرتضی در رشته پزشکی دانشگاه تهران پذیرفته میشود. همین پذیرش، پلی است میان دو جهان:
جهان آرام و سنتی روستا،
و جهان شلوغ، پررقابت و وسوسهآلود پایتخت.
مرتضی برای رسیدن به آرزوهایش باید به تهران برود؛ شهری که در نگاه نخست محل رشد و موفقیت است، اما در عمق خود فاصلههایی میسازد: فاصله میان همسر و همسر، میان پدر و فرزند، میان گذشته و آینده. گلرخ که با تمام عشق پشت مرتضی ایستاده و او را تشویق به ادامه تحصیل کرده بود، حالا در اختبار نقشی دشوار قرار میگیرد: هم باید نقش مادر را برای علی ـ فرزندشان ـ ایفا کند و هم باید غیبتهای طولانی همسرش در خانه را تاب بیاورد.
سریال در همین نقطه، بهجای انتخاب راهی رمانتیک و ایدهآلگرایانه، واقعبینانه برخورد میکند. عشق، بهرغم عمق و صداقت اولیهاش، زیر فشار زمان و فاصله، فرسوده میشود. مرتضی در تهران با مینا نادری آشنا میشود؛ دختری که بیشتر از گلرخ دنیای ذهنی و تحصیلی او را درک میکند. این آشنایی، نه در قالب کلیشههای «عشق دوم» یا رابطهای کاملاً منفی، بلکه بهعنوان انعکاسی از نیازهای روحی یک انسان پرآرزو شکل میگیرد. مردی که میان دو زندگی معلق مانده: زندگی گذشتهاش در روستا، و زندگی آیندهاش در تهران.
حسنپور در این بخش از داستان، به سراغ موضوعی میرود و پرسشهایی را مطرح میکند که معمولاً در آثار تلویزیونی کمتر با چنین جسارت و صراحتی به آن پرداخته شده:
آیا رشد فردی الزاماً با ثبات عاطفی همسو است؟
آیا انسان میتواند همزمان هم رویاهای حرفهای خود را دنبال کند و هم زندگی احساسیاش را بیخدشه نگه دارد؟
«از یاد رفته» پاسخی قطعی نمیدهد؛ بلکه موقعیتی میسازد تا مخاطب، خود با این پرسش روبرو شود.
از حیث اجرا، این مجموعه مزیتی جدی دارد و آن بازیگری است. محمدرضا فروتن در نقش مرتضی، شخصیتی عاقل، کمصدا و درونی خلق کرده که تضادهایش با رفتارهای گلرخ و حتی مینا، در سکوتها و نگاههایش دیده میشود. سپیده خداوردی در نقش گلرخ یکی از بیغلوغشترین اجراهایش را ارائه داده و بهنوش طباطبایی در نقش مینا، تعادل مناسبی میان آرامش، جذابیت و پیچیدگی شخصیتی ایجاد کرده است. حضور دیگر بازیگران از جمله عمار آقایی، سیاوش خیرابی، حسین عابدینی، مهران رجبی و سارا منجزی مجموعه را از نظر تصویر انسانی پرمیکند؛ گاه مثل مکملهای روایی، گاه مثل آیینههایی برای بازتاب مسیر مرتضی.
آنچه «از یاد رفته» را به اثری قابل تأمل تبدیل میکند، تلاش آن برای روایت رشد شخصیتها در بستر زمان است. ما با یک نقطه شروع و پایان کوتاه طرف نیستیم؛ بلکه با داستانی مواجهیم که در آن گذر سالها را حس میکنیم:
پیری، تغییر لباس، تغییر روابط، تغییر آرزوها.
این گذر زمان در سکانسها و فضاسازی دیده میشود و تلویزیون کمتر سریالی دارد که چنین صبورانه به عمر انسان بنگرد.
در عین حال، اثر خالی از ضعف نیست. ریتم داستان در پارهای از قسمتها کند میشود و برخی کاراکترها فرصت کافی برای عمقگیری پیدا نمیکنند. همچنین در نقطههایی که انتظار اوج دراماتیک میرود، روایت آرامتر از نیاز پیش میرود. اما شاید همین آرامش، بخشی از هویت اثر باشد؛ هویتی شبیه جریان زندگی واقعی که همیشه با هیجان و انفجار همراه نیست، گاهی آرام، گاهی فرسایشی و گاهی ناگهانی تغییر جهت میدهد.
«از یاد رفته» بیش از هرچیز، روایتی است درباره تلاش انسان برای فرار از فراموشی. نه فقط فراموشی تاریخی یا اجتماعی، بلکه فراموشی عاطفی. مرتضی تلاش میکند گذشتهاش را با خود حمل کند، اما آینده او را به سمت دیگری میکشد. گلرخ میکوشد عشق را زنده نگه دارد، اما فاصله و انتظار، مانند زنگار، بر قلبش مینشیند. حتی مینا نیز، با اینکه نماد تجدد و انتخاب تازه است، درگیر همان قانون زندگی میشود: هیچ چیز آسان و بیهزینه به دست نمیآید.
در نهایت، سریال تصویری آرام ولی ماندگار از یک پرسش بزرگ میسازد:
آیا انسان میتواند در برابر زمان بایستد؟
جوانی، عشق، آرزو و وفاداری… همه چیز در لحظههای بلند زندگی در معرض تغییر قرار میگیرد. «از یاد رفته» شاید پاسخ نهایی ندهد، اما ارزشش در همین بیپاسخی است؛ دعوتی به فکر کردن، نه فقط تماشا کردن.
این مجموعه، چه آن را یک ملودرام خانوادگی بدانیم و چه یک پژوهش روایی درباره انتخاب و پیامد، اثری است که در حافظه تلویزیون ثبت شده و همچنان میتوان دربارهاش نوشت، بازخوانی کرد و از نو دید. شاید عنوانش "از یاد رفته" باشد، اما خود اثر نشان داد که هنوز میتواند در یاد بماند؛ اگر نه برای قصهای پرحادثه، برای صداقتی که در روایت زندگی جاری است.
(به قلم سیاوش میرزایی برای وبسایت آیفیلم)
بیشتر بخوانید:
«آوای باران»؛ پرهیاهو و ناهماهنگ
داستان خیلی قشنگی داره و من آخر داستان رو خیلی دوست دارم.